این سال 1640 بود. بالا Ospedaletto بود و چرا برخی از گوسفند فقیر پسر ناشنوا و لال از تولد اما او بسیار هوشمند و ساخته شده خود را به خوبی درک شده توسط این جمعیت با برخی شعارها از دست و دهان است. پسر مسالمت آمیز تحمل بدبختی خود را ، حتی خواب است که یک روز او را از ضعف خود را شفا داد. در حال حاضر این چیزی است که گفته شده است. یک روز تابستان پسر در محل معمول مرتع با گوسفند خود بود ، که ناگهان او به نظر می رسید برای دیدن یک نور روشن به سمت او... گوسفند می ترسم ، اما او نمی ترسم ، و نگاه کرد. و او در میان یک ابر سفید یک خانم جوان را دیدم, پیچیده شده در لباس سفید, که در سمت چپ یک قلعه به چرخش برگزار شد و کسی که با سمت راست او اشاره به نزدیک. ناشنوا قطع کلاه خود را برداشته و همه با احترام نزدیک. بانوی مهربانی در چوپان لبخند زد, قرار دادن دست خود را بر روی سر خود و گفت: "پسر عزیز من! شما ناشنوا لال بود; اما در حال حاضر شما باید بشنوید و صحبت می کنند. نشنيدي چي گفتم؟ حرف بزن!". و پسر: "بله ، خانم ،" او با شادی پاسخ داد ؛ " من شنیده ام و می توانم صحبت کنم. اما تو کي هستي و چي ميخواي؟". "من بانوی ما هستم, و من از آسمان آمد به شما را شفا. ترک نیز گوسفند خود را در اینجا; آنها به خانه به تنهایی; شما به زمین اجرا و به مردم بگویید که بانوی ما به شما ظاهر شد و که او شما را شفا. در اینجا پس از آن شما یک کلیسای کوچک به افتخار من ساخت; و شما را به من با سنگ است که شما در دست من را ببینید رنگ, نماد کار خانه". که گفت, بانوی ما ناپدید شد, پس از برکت چوپان. پسر, رها کردن گوسفند, فرار کردن شیب, فریاد: "بانوی ما به من شفا! بانوی ما مرا شفا داد!". شگفتی از آن دهقانان!"هر کس فرار کرد تا چوپان ناشنوا را ببیند و بازجویی کند ، که شنید و صحبت کرد! او گریه کردن, البته, به معجزه; و از همه دره بود یک زائر به Ospedaletto برای دیدن معجزه وجود دارد, و بسیاری نیز به محل این رویداد رفت).